خداحافظی

خطاب به دوستان عزیزم ...

دوران زندگی یک سال و خورده ای این وبلاگ با تموم تلخ و شیرینی هاش تموم شد...و الان داره  به ؛کما؛ فرو میره....

به تمامي دوستاني كه با پيغامهاي زيباشون ذهن من  رو بارانی تر کردن

از تمام دوستانم ممنونم

كه براي من پيغام ها و ایمیل های زيبا فرستادن

گاهي از عشق گفتن و گاهي از جدایی

گاهي از دريا ...گاهي از ماهی
 
گاهي از رويا... گاه از تباهی

از همتون ممنونم

اميدوارم هميشه سرسبز و سربلند باشيد و هميشه شاهد پیغام های شادی بخشتون باشم

منتظر نظرات زيباتون

منتظر اشعار زيباتون

و انتظار بي پايانتون

هستيم...

از امروز به بعد...زندگی یک دختر شروع می شه...در

                                                     www.one-girl.blogfa.com

خدا حافظ....

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥


راز چشمانت....

كاش ميشد راز چشمان تورا با اشك ماه روي گلبرگ گل سرخي نوشت

 يا نگاهت را ميان آسمان تا هميشه قاب كرد و از بر نوشت

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥


مرگ....

 

روزي مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم ؟
زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ

هايي که در من نهفته است

و حقيقتي که تو در وجودت داري

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥


سنگيني سنگ ....

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است. ..

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥


خيال نا شناسی....

 

 

نمی دانم چه میخواهم بگویم...

 

غمی در استخوانم میگدازد...

 

خیال نا شناسی آشنا تر

 

گهی میسوزدم..گه مینوازد...

 

 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥


آری.....

dashtearezooha

 

 

آری آغاز دوست داشتن است...

گر چه پايان راه ناپيداست..                       

                      من به پايان دگر نينديشم...

که همين دوست داشتن زيباست...                    

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥


انتظار....




شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظار است.

حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان که بيايي بهاراست.


قوي دل لحظه هارا شمرده تا تو از شهرغربت بيايي

نبض آلاله ها را گرفتم تا که شايد بدانم کجايي


شهرلب, باغ دل, مرزاحساس حسرت لحظه اي با تو بودن

با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن


عکس روياييت را نهادم روي يک قاب عکس طلايي

با کمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي


مي تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوي رسيدن

بازهم حسرت روي يک شمع حسرت دسته اي پونه چيدن


سال رفت و من و پونه و تو حبس دربندهاي جدايي

يک جهان حسرت مهرباني,عالمي آرزوي رهايي


من نگاه تو را اولين بار روي يک شعر نمناک ديدم

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥


مرگ

 
اين رو در جواب نوشته يکی از دوستان در وبلاگه گمشده در خطوط مينويسم....
 
 
مرگ
 
من از وراي او تراكم تاريكي را
و ميوه هاي نقره اي كاج را هنوز
مي ديدم آه ولي او ...
و بر تمام اين همه مي لغزيد
و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
گويي كه حس سبز درختان بود
و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم
و آن قدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميكند
يا صداي زنجره اي را
كه در پناه شب بسوي ماه ميگريخت
از انتهاي باغ شنيديد؟
من فكر ميكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت يود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ
 و چند رفتگر
كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند
و گشتيان خسته خواب آلود
با هيچ چيز روبرو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسيع دو چشمش را
احساس گريه تلخ و كدر كرد
آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد
 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


مژه بر هم زدنی....

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥


قسم....

 

I-gave-You-My-Heart

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .....

كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم

ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم....

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥


آغوش....

 

 

 

 

 

وقتي از ناله تلخم , دل شب ميلرزد ؛

وقتي از چشم فلق , قطره اشکي ريزد ؛

وقتي آن لحظه که دل , ياد تو را ميجويد ؛

ناگه از سمت جنون عطر تو بر ميخيزد .

- بوي تو , خالي آغوش مرا پر کرده

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥


لاله رخی...

 

Clik To Join dashtearezooha!!

 

از گل فروش ، لاله رخي ، لاله مي خريد.

مي گفت:

_" بي تبسم گل ، خانه بي صفاست!"

گفتم:

_" صفاي خانه ، كفايت نمي كند،

بايد صفاي روح بيابي ،كه كيمياست

خوب است ، اي كسي كه به گلزار زندگي

روي تو، همچو لاله ، صفا بخش و دلرباست؛

روح تو نيز چون رخ تو ،با صفا بود

تا بنگري كه خانه تو خانه خداست

 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥


مرگ امواج....

 

Shown on: Funnypic.ir

 

از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟

چرا اينسان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟

 دريا ، در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند...

آنوقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها مي ميرند!

 و اين امواج زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥


شب قدر...

شب های قدر گذشت ....ولی....

سلام بر این شب

شب قدر!    د

و تا صبح بر این شب سلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیله القدر

و ما ادریک ما لیله القدر؟

لیله القدر خیر من الف شهر

تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

ما آن را فرود آوردیم در شب قدر

و چه میدانی شب قدر چیست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است

فرشتگان و آن روح در این شب فرود می آیند باذن پروردگارشان از هر سو

سلام بر این شب تا آن گاه که چشمه خورشید ناگهان می شکافد

 

 تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و

نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده‌ي يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، اين شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي! و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چند شبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنان‌ كه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه‌اي، بوته‌ي خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سرد و بي‌معني مي‌گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌ آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را به ناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد.

 تا صبح بر اين شب سلام

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥


تکيه....

 

 

امروز به اين شونه ها تکيه می کنی...فردا چه خواهی کرد..؟

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥


تسلیم عشق....

الهی به عشاق دیوانه ات
به مجنون صفاتان ِ فرزانه ات
به فریاد مخمور ِ صهبای ِعشق
به دیوانه ی سر به صحرای ِعشق
به جانی که مدهوش و حیران ِتوست
به آن دل، که دایم پریشان توست
به تار دو گیسویِ مشکین ِیار
به ناز ِ دو چشم ِ جهان بین ِ یار
به مُشک خُتن، خال هندوی او
به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوی او
به اسرار ِ ناز ِ دو ابروی دوست
به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوی دوست
به کشور گشایان ِ اقلیم ِ عشق
به فرمانروایان ِ تسلیم ِ عشق
 به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
که پیوسته سر مست ِ وجدند و حال
به پیمانه نوشان ِ روز ِ الست
به تسبیح گویان ِ هشیار و مست
به هشیاری ِ نرگس ِ مستشان
که حور بهشت ست، پابستشان
به قلب من و، لاله ی باغ عشق
که بشکفته این هر دو، با داغ عشق
به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
 که شادند، با لطف و با قهر دوست
به راز ِ هو الله، به سرّ احد
به دانای علم ِ ازل، تا ابد
به احمد، بهین شاهد ِعرشیان
به عَنقای قدس ِبلند آشیان
به خورشید ایمان رُخ ِ مرتضی
نگارنده ی سرّ ِلوح قضا
که در کوی وصلت، مرا راه دِه
دل ِ روشن از مهرت، ای ماه دِه

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥


بی تاب....

 


اي خيمه نشين دل صحراي غريب

 بر درد دلم جز لب تو نيست طبيبی

 آرامش من اين شده بي تاب تو باشم


هرچند که از روي تو هم نيست نصيبی

 آن رزق کريمانه شود حاصل عمرم

 گر سوي دلم باز شود چشم حبيبي


 جز ناله شبها و نماز سحر تو

 از بهر دل گم شده ام نيست مجيبی

 از کار تباه دل من رنج کشيدي يک بار


به رويم نزدي بس که نجيبي

هرکس که به دست تو رسد خير ببيند

چه عاقبت خيري و چه دست عجيبي

...........

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


می بوسم....

 


لبريزم از حس دوست داشتن

 

ديگر جمله هاي دوستت دارم عاشقتم کفايت نمي کند

 


هنوز پيدا نکرده ام واژه اي را که لايق عشق ناب تو باشد.

 

هنوز پيدا نکرده ام واژه اي که گوياي احساس من به تو باشد

 

نامت را آسماني ترين مي نهم اما نه باز هم شايسته ي تو نيست تو فراتر از آسماني

 

آنقدر خوب و مهرباني آنقدر برايم عزيزي که نمي دانم تو را چه بنامم

 

فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمي دانم

 

دلم مي خواهد زيباترين و با احساس ترين جمله هاي عاشقانه را بپاي تو بريزم

 

اما چکنم زبانم قادر نيست

 

مي بوسم خدايي که تورا براي من خلق کرد

 

مي بوسم خدايي که فرشته تر از فرشته براي من خلق کرد
 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥


سکوت....


  قفس داران سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند 

 

 

  
نویسنده : الهه عشق ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥