خداحافظی
خطاب به دوستان عزیزم ...
دوران زندگی یک سال و خورده ای این وبلاگ با تموم تلخ و شیرینی هاش تموم شد...و الان داره به ؛کما؛ فرو میره....
به تمامي دوستاني كه با پيغامهاي زيباشون ذهن من رو بارانی تر کردن
از تمام دوستانم ممنونم
كه براي من پيغام ها و ایمیل های زيبا فرستادن
گاهي از عشق گفتن و گاهي از جدایی
گاهي از دريا ...گاهي از ماهی
گاهي از رويا... گاه از تباهی
از همتون ممنونم
اميدوارم هميشه سرسبز و سربلند باشيد و هميشه شاهد پیغام های شادی بخشتون باشم
منتظر نظرات زيباتون
منتظر اشعار زيباتون
و انتظار بي پايانتون
هستيم...
از امروز به بعد...زندگی یک دختر شروع می شه...در
خدا حافظ....
راز چشمانت....
كاش ميشد راز چشمان تورا با اشك ماه روي گلبرگ گل سرخي نوشت
يا نگاهت را ميان آسمان تا هميشه قاب كرد و از بر نوشت

مرگ....
روزي مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم ؟
زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ
هايي که در من نهفته است
و حقيقتي که تو در وجودت داري
سنگيني سنگ ....
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است. ..
خيال نا شناسی....
نمی دانم چه میخواهم بگویم... غمی در استخوانم میگدازد... خیال نا شناسی آشنا تر گهی میسوزدم..گه مینوازد...
آری.....

آری آغاز دوست داشتن است...
گر چه پايان راه ناپيداست..
من به پايان دگر نينديشم...
که همين دوست داشتن زيباست...
انتظار....
شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظار است.
حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان که بيايي بهاراست.
قوي دل لحظه هارا شمرده تا تو از شهرغربت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا که شايد بدانم کجايي
شهرلب, باغ دل, مرزاحساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
عکس روياييت را نهادم روي يک قاب عکس طلايي
با کمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي
مي تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوي رسيدن
بازهم حسرت روي يک شمع حسرت دسته اي پونه چيدن
سال رفت و من و پونه و تو حبس دربندهاي جدايي
يک جهان حسرت مهرباني,عالمي آرزوي رهايي
من نگاه تو را اولين بار روي يک شعر نمناک ديدم
مرگ
مژه بر هم زدنی....
قسم....

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .....
كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم
ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم....
آغوش....

وقتي از ناله تلخم , دل شب ميلرزد ؛
وقتي از چشم فلق , قطره اشکي ريزد ؛
وقتي آن لحظه که دل , ياد تو را ميجويد ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر ميخيزد .
- بوي تو , خالي آغوش مرا پر کرده
لاله رخی...
از گل فروش ، لاله رخي ، لاله مي خريد.
مي گفت:
_" بي تبسم گل ، خانه بي صفاست!"
گفتم:
_" صفاي خانه ، كفايت نمي كند،
بايد صفاي روح بيابي ،كه كيمياست
خوب است ، اي كسي كه به گلزار زندگي
روي تو، همچو لاله ، صفا بخش و دلرباست؛
روح تو نيز چون رخ تو ،با صفا بود
تا بنگري كه خانه تو خانه خداست
مرگ امواج....

از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟
چرا اينسان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟
دريا ، در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند...
آنوقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها مي ميرند!
و اين امواج زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند
شب قدر...
شب های قدر گذشت ....ولی....
سلام بر این شب
شب قدر! د
و تا صبح بر این شب سلام
بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله القدر
و ما ادریک ما لیله القدر؟
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر
ما آن را فرود آوردیم در شب قدر
و چه میدانی شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح در این شب فرود می آیند باذن پروردگارشان از هر سو
سلام بر این شب تا آن گاه که چشمه خورشید ناگهان می شکافد
تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرنها از پس قرنها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و
نسلها در پي نسلها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگيها، انديشهها و آرمانها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شبهاي پيوسته، آشوبي، لرزهاي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر ميشود و همه خوابها را برميآشوبد و نيمه سقفها را فرو ميريزد. انقلابي در عمق جانها و جوششي در قلب وجدانهاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!
نشانههايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زايندهي يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند.
اين شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، اين شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!
شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي! و تاريخ همه اين ماههاي مكرر است، ماههايي همه مكرر يكديگر، سالهايي تهي و عقيم، قرنهايي كه هيچ چيز نميآفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير ميكنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چند شبي پديدار ميگردد كه تاريخ ميسازد، كه انسان نو ميآفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن ميگيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر!
شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنان كه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سالهايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود ميآيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟
شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانهاي، بوتهي خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد.
چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!
هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماهها همه تكراري و سرد و بيمعني ميگذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افقهاي وجودي آدمي فرشته ميبارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيامآور خدايي برتو نازل ميشود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!
آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر ميبريم. سالها، سالهاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را ميشنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير ميتوان شنيد.
سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را به ناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد.
تا صبح بر اين شب سلام
تکيه....
امروز به اين شونه ها تکيه می کنی...فردا چه خواهی کرد..؟
تسلیم عشق....

بی تاب....
اي خيمه نشين دل صحراي غريب
بر درد دلم جز لب تو نيست طبيبی
آرامش من اين شده بي تاب تو باشم
هرچند که از روي تو هم نيست نصيبی
آن رزق کريمانه شود حاصل عمرم
گر سوي دلم باز شود چشم حبيبي
جز ناله شبها و نماز سحر تو
از بهر دل گم شده ام نيست مجيبی
از کار تباه دل من رنج کشيدي يک بار
به رويم نزدي بس که نجيبي
هرکس که به دست تو رسد خير ببيند
چه عاقبت خيري و چه دست عجيبي
...........
می بوسم....
لبريزم از حس دوست داشتن
ديگر جمله هاي دوستت دارم عاشقتم کفايت نمي کند
هنوز پيدا نکرده ام واژه اي را که لايق عشق ناب تو باشد.
هنوز پيدا نکرده ام واژه اي که گوياي احساس من به تو باشد
نامت را آسماني ترين مي نهم اما نه باز هم شايسته ي تو نيست تو فراتر از آسماني
آنقدر خوب و مهرباني آنقدر برايم عزيزي که نمي دانم تو را چه بنامم
فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمي دانم
دلم مي خواهد زيباترين و با احساس ترين جمله هاي عاشقانه را بپاي تو بريزم
اما چکنم زبانم قادر نيست
مي بوسم خدايي که تورا براي من خلق کرد
مي بوسم خدايي که فرشته تر از فرشته براي من خلق کرد
سکوت....
قفس داران سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند





